تبليغاتX
فینقیلی بادوم

سلااااااااااااااااااااااام!!!!

من اومدم! يوهو! منو تحويل بگيرين ديگه! اين چه وضعيه؟ چرا هيچكس محل من نميذاره؟ ميرم معتاد ميشماااااااا! شايدم دختر فراري شدم.... يه وقت هم ديدي خودكشي كردم....

اينا چيزاييه كه كافيه جلوي مامان من بگي تا خودش همون لحظه بياد و زحمت خودكشي رو از رو دوشت برداره!

يييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييييي....اوه... ببخشيد اين دكمه ي كيبورد كثيف شده بود داشتم تميزش مي كردم.

ميگم چند روز پيشا تولدم بودااااااا! مي خواستم بيام خودم به خودم تبريك بگم ديگه وقت نشد...ايشالا سال ديگه...

من خيلي بچه ي بدي شدم....همه ي عيدو رفتم مهموني...مثل آدمايي كه اصلاً كنكور ندارن...خوب به من چه؟ اگه مي موندم خونه از فضولي هلاك مي شدم...حالا شما بودين كدوم رو انتخاب مي كردين؟ مردن رو يا قبول نشدن؟

تازه اين احتمال هم وجود داره كه من همه ي سؤالاي كنكورو از قبل بلد باشم...اونوقت ديگه واقعاً صرف نداره آدم يه سال عمرشو تلف كنه! من مي دونم اگه نمي رفتم مهموني بعداً دلم مي سوخت....

مثل اون دو سه تا كتابي كه پارسال خوندم واسه كنكور كارداني فني حرفه اي...بعدش چي شد؟ رفتيم شمال نرفتم كنكور بدم...الآن همش فكر مي كنم تو اون زماني كه من گذاشتم اون چرت و پرتا رو خوندم چه قدر مي تونستم كارتون ببينم؟

همين چيزا باعث ميشه آدم سر خورده بشه ديگه....اونوقته كه به خودكشي فكر مي كنه!!!

نوشته شده توسط مهناز در سه شنبه دهم اردیبهشت 1387 ساعت 21:39 | لینک ثابت |

سلام...خوبين؟

من بالاخره اومدم.... حرفي هم ندارم ها ...همينجوري اومدم كه بدونين زنده ام...چه دلتون بخواد چه نخواد...

تازگيا گرفتار يه اعتماد به نفس كاذب شدم اساسي....نمي دونم چرا فكر مي كنم مي تونم كنكور قبول شم ....درس هم نمي خونما...همينجوري!

اين كه تو نت هم كمتر ميام فقط واسه اينه كه كلاس كار حفظ بشه...وگرنه حرف درس نيست...

من و دو تا از دوستام تقريبا سه ساله كه نقش 3 كله پوك يا حالا اگه خيلي بخوايم مؤدب باشيم 3 تفنگدار رو داريم.... ويژگي خاصي هم كه داريم اينه كه هميشه داريم شير كاكائو مي خوريم...البته اين نظام امسال به 3 تا آبميوه تنزل پيدا كرده....آخه بوفه مون شير كاكائو نداره....داشته باشه هم ماها ماشاالله اينقدر تنبليم تا بجنبيم و 5 طبقه رو بريم پايين تا برسيم به بوفه... تموم شده....

آخ ... گفتم 5 طبقه....شما ها دلتون واسه ما نمي سوزه؟ بسوزه لطفا.... چون ما هر روز بايد همين مقدار پله رو بريم بالا ... و تازه وقتي رسيديم دم در كلاس يادمون بيفته كه كليد رو از پايين نگرفتيم....اين تقريبا جريان هر روز ماست!

نوشته شده توسط مهناز در جمعه یازدهم آبان 1386 ساعت 17:16 | لینک ثابت |

سلام...خوبين؟

من ديگه دير به دير ميام....آخه نه كه كنكور دارم.....واسه همين! منم كه درس خون....

از خود اول مهرم كه دارم ميرم مدرسه! اونم يه مدرسه ي غريبه!آخر عمري ببين به چه كارايي وا ميدارن آدمو! الآن در تلاش ياد گرفتن اسم هاي بچه هام....خيلي سخته...

چند روز پيش يه اتفاقي واسه مامان طفلكيم افتاد.... داشت آينه ي تو حموم رو مي چسبوند سر جاش...با چسب قطره اي.... يهو اومد بيرون با دو تا انگشت به هم چسبيده....با يه وضع بدي هم به هم چسبيده بودن ... تازه حلقه اش هم چسبيده بود! هيچ جوري هم جدا نمي شدن....حالا ماها هم هرهر داريم مي خنديم...مامانم هم حرص ميخورد و غصه! بيچاره واقعا ترسيده بود...هي ما بهش مي گفتيم بالاخره كه جدا مي شن...يه چيزي هست كه حلش كنه... فوق فوقش زنگ مي زنيم آتش نشاني!!!

هر كدوم هم يه پيشنهاد عالي داشتيم واسش...همون موقع آبجي خانوم داشت لاك هاشو پاك مي كرد...مامان گفت شايد استون حلش كنه....امتحان كرديم نشد....من داشتم مي خنديدم...آبجي خانوم گفت چسب مايع معمولي بزنيم روش شايد اون حل كردش....امتحان كرديم نشد...من داشتم مي خنديدم....دوباره آبجي خانوم گفت با يه سوزن كم كم چسب ها رو جدا كنيم....امتحان كرديم نشد...و من همچنان داشتم مي خنديدم....بالاخره بابا گفت آب گرم شايد نرمش كنه...امتحان كرديم شد....بعد من هم غير از خنده تونستم يه كار ديگه هم انجام بدم....حلقه اش دو در آورد من براش تميزش كردم!  

نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه چهارم مهر 1386 ساعت 12:47 | لینک ثابت |

سلام...خوبين؟

نمي دونم فيلم شام عروسي رو ديدين يا نه ولي تو اين فيلم امين حيايي اينقدر فيلم آژانس شيشه اي رو ديده كه همه ي ديالوگاش رو حفظه و با فيلم تكرار مي كنه....حالا اين دقيقا شده جريان آبجي خانوم ما با فيلم آتش بس... 2...3 شب پيش حوصله مون سر رفت گفتم بيا طي يه حركت مفيد اين CD هاي به هم ريخته ي درهم رو يه سر و ساموني بديم... گفت نه اصلا حوصله شون رو ندارم....بيا يه فيلم ببينيم....گفتم باشه....

نشستم دونه دونه يه بار ديگه اسم همه ي فيلم ها و كارتون ها(مسخره نكن ها .... من عاشق كارتونم...تقريبا اصلا هم خجالت نمي كشم!) رو براش خوندم.... يه دو سه تاش رو هم گذاشتيم كنار كه مثل آدم با هم كنار بيايم يكيشو انتخاب كنيم ببينيم....ولي خوب چه فايده....فيلمي كه انتخاب شد آتش بس بود... ديگه از تك تك ديالوگاي اين فيلم متنفرم!!!! ولي آبجي خانوم اصلا انگار خسته نمي شه از اين فيلم....البته من هم همين حالت رو با يكي دو تا از كارتونام دارم! ( به نظرتون مهمه كه من كارتون مي بينم؟ آخه دوست دارم خوب... حالا ديپلم دارم كه دارم...اين دليل نمي شه كه!)

 

رفتم منابع كنكور رو در آوردم...خوف كردم...ما فقط رياضي 1 و 2 و فيزيك 1 رو داشتيم...حالا تو كنكور چيه؟ رياضي 1 و2 ...فيزيك 1و2و3 ....هندسه ي 1و2 ...و يه سري عمومي كه نداشتيم هم طبيعتا هست ديگه...مثلا ادبيات زبان فارسي 3...عربي 3... انگليسي 3

به هرحال :

من الان يه كنكوري بيچاره ي بيچاره ي بيچاره ي بيچاره ي بيچاره ي بيچاره ام! و البته خيلي اميد وار! معلوم نيست؟

نوشته شده توسط مهناز در شنبه هفدهم شهریور 1386 ساعت 11:0 | لینک ثابت |

سلام...خوبين؟

تازگيا اصلا حس تايپ كردن ندارم.....ميگم نكنه دارم فلج مي شم حاليم نيست؟؟؟....البته اتفاق خاصي هم نمي افته.....يعني چيزي نيست كه بشه نوشت....بايد اينجا باشي تا بخندي...حتي از خنده بتركي!

ديروز كه اينقدر تو اتوبوس خنديديم كه هر چي آبرو تو اين چند ساله جمع كرده بوديم به باد رفت!

آخه اين مامان و خاله ي من وقتي با هم باشن به كوچيك و بزرگ رحم نمي كنن....غيبت...غيبت....غيبت!

توي اتوبوس هم من و آبجي خانوم بين اين دو تا نشسته بوديم....هي اونا حرف مي زدن....من و آبجي خانوم هم عين منگلا كله مون هي اينور اونور ميشد..... يهو مامانم يه چيزي گفت كه كبود شديم از خنده....هر 4 تاييمون!

به قول آبجي خانوم آدم ديگه گاهي به خودش شك ميكنه...نصف آدما يه جورايي آنرمالن....والا!

ما كه ديگه به اين نتيجه رسيديم كه ميشه حوصله ات كه سر رفت راه بيفتي تو اين شهر و فقط به آدماش بخندي! همه اينقدر جالبن كه واقعا توانايي اين كه باعث سرگرمي آدم بشن رو دارن...

بالاخره يه جايي رو پيدا كردم واسه پيش دانشگاهي....البته ماجرايي داشتيم واسه ثبت نام ها! مداركم رو كه از مدرسه ي قبلي گرفتيم يه هفته دويديم تا اين مدير بياد و پاي كارنامه و ديپلم موقت منو يه مهر و امضاي ناقابل بزنه....آخرشم نيومد....يكي به جاش امضا كرد...

گفتم ديپلم.....آآآآآآآآآآآه..... من الآن يه ديپلمه ام....من خيلي بزرگ شدم احساس مي كنم!.... از اين به بعد خودم تصميم مي گيرم....من يه آدم مستقل ديپلم دار هستم!!!

نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه سی و یکم مرداد 1386 ساعت 13:6 | لینک ثابت |

سلام...خوبين؟

اينقدر نوشتن جريانات شمال رو طولش دادم كه يه بار ديگه رفتيم شمال....اين دفعه همه ي فاميل با هم رفتيم....خيلي خوش گذشت.....جاتون البته خالي نبود چون ما خودمونم جا نداشتيم....اينقدر كه به اين بچه فسقليا اهميت ميدن....بگذريم....خلاصه كه خيلي عالي بود...رفته بوديم خزرشهر....اما دپرس شديم اساسي...همه اونجا خيلي با كلاس بودن....همه بنز داشتن...ما نداشتيم....همه پرادو داشتن ...كه ما اونم نداشتيم....ولي عوضش هر روز دوچرخه سواري مي كرديم! به خاطر همينم به يه درد نا شناخته مبتلا شده بوديم كه قابليت نشستنمون رو از دست داده بوديم....از بس كه اين زين ها سفتن....زين دوچرخه ي من كه فكر مي كنم سنگي بود!

يه بارم با دوچرخه هامون رفتيم خزر شهر جنوبي ... خيلي بهتر بود....حد اقل خيابوناش دست انداز نداشت!

توي دريا هم كه همش غرق مي شديم!!! يعني هي داشتيم غرق مي شديم! يه قسمت خيلي گود اون وسط هست كه ما مي دونستيم با وجود قد هاي استثناييمون هرگز پامون به زمين نمي رسه...ولي انگار دسته جمعي تصميم اكيد داشتيم كه غرق بشيم...چون هر بار كه با بد بختي ميومديم جلوتر و خودمونو نجات مي داديم....دو دقيقه بعد دوباره همونجا بوديم!

  سوتي هاي شمال قبلي هم يكيش اين بود كه داييم كه مي خواستيم بريم پيش اونا...بهمون گفته بود كه رسيدين به عباس آباد.... بعد از ميدون جلوي رستوران شانديز پياده شين تا من بيام دنبالتون....ما هم از خود تهران يه ريز به اين شاگرد راننده هه مي گفتيم:"كي ميرسيم عباس آباد؟" " چقدر مونده تا عباس آباد؟" "آقا ما عباس آباد پياده مي شيم ها." اونم هي مي گفت باشه آقا باشه!....ولي خوب ما به اون اطمينان نكرديم كه....خودمون وقتي ديديم يه چيزي شبيه ميدون اون جا هست دنبال رستوران شانديز هم گشتيم و از قضاي روزگار يكي هم پيدا كرديم...بعد تصور كنين يهويي هر 6 نفرمون جيغ و ويغ كه آقا وايسا مي خوايم پياده شيم!

ديدم يارو يه جوري نگامون مي كنه ها...نگو اونجا عباس آباد نبوده خوب! وقتي پياده شديم يه تابلو ديديم كه روش نوشته بود...تله كابين نمك آبرود،800 متر....واي ما رو ميگي مرده بوديم از خنده .... يه يارو هايي هم اونجا بودن كه وقتي بهشون گفتيم كجا مي خوايم بريم....به صورت اعصاب خرد كني هر دو ثانيه مي پرسيدن حالا چرا اينجا پياده شدييييييين؟ بعد هم تازه گفتن بيچاره اونايي كه شما مي خواين برين خونشون!

داييم هم از اون ور با مشخصاتي كه ما از اتوبوس داده بوديم....تا يه مسافتي دنبالش رفته بوده كه ما رو پياده كنه!

اينم از اين....راستي به خاطر اين كه بريم شمال از اون كنكور فني و حرفه اي كه قرار بود بدم...گذشتم!

نوشته شده توسط مهناز در شنبه سیزدهم مرداد 1386 ساعت 15:46 | لینک ثابت |

سلام سلام....خوبين؟

اين چند وقته كه نبودم اينقدر سوتي هاي دسته جمعي و تك نفره داديم كه نمي دونم از كجا شروع كنم...از كار آموزي ميگم...چند روز پيش وقتي با دوستم رسيديم دم در شركت رفتيم كه سوار آسانسور بشيم...ديديم يه پسره جلوي در وايستاده كه با هم بريم بالا معطل نشيم...تا اومدم سوار بشم دوستم يهو منو گرفت و به يارو هم گفت شما بفرماييد ما بعد ميايم....ميگم چرا اين جوري مي كني؟ ميگه يارو مشكوك بود..!!!

خلاصه اين گذشت تا فرداش كه دوباره خواستيم سوار آسانسور بشيم....رفتيم تو ...من فكر كردم دوستم 3 رو مي زنه...اونم فكر كرده بود من زدم...خلاصه در هم بلافاصله بسته شد و ما هم شك نكرديم ديگه....بعد ديديم داريم همينطوري ميريم بالا...3...4...من و دوستم يه نگاه به هم كرديم... بعد ديديم همون پسر ديروزيه درو باز كرد كه سوار شه....  نمي دونم واسه چي سلام كرد....ما هم جواب داده نداده پريديم بيرون...حالا داريم مي ميريم از خنده ها! خوب قبول كنين كه ما در حالت خوبي واسه تصميم گيري نبوديم...بنابراين دويديم سمت پله ها...تازه فكر كنم يارو ديد كه ما داريم از پله ها ميريم....احتمالا پيش خودش گفت اين دو تا چقدر اسگلن...اون از ديروز اينم از امروز...خلاصه سريعا يه طبقه اومديم پايين و زنگو زديم....بعد من يهو رو درو خوندم ديدم به جاي 303...نوشته 403!!!! ووااااااااااايييييييي...نمي دونين با چه سرعتي جهيديم به طرف طبقه ي پايين....نمي دونم چرا در رفتيم ...مي دونم كه مي شد وايسيم مثل بچه ي آدم عذر خواهي كنيم ولي در رفتيم....فقط شانس آورديم در باز بود و ما زود پريديم تو....داشتيم مي مرديم از خنده.... هي عين منگلا نشسته بوديم...بدون اينكه چيزي بگيم فقط مي خنديديم...اون روز هم توی شرکت فقط آقای طراحشون بود...ما هم فكر مي كرديم نمي شنوه...آخه داشت با تلفن حرف مي زد .... بعد كه 3 تا دوست ديگمون اومدن...اونم اومد بيرون و بهشون گفت...ايشالا كه هميشه بخندين...اين دو تا كه از وقتي اومدن دارن مي خندن!!!

واي...ما دو تا رو ميگي مي خواستيم آب بشيم بريم تو صندليامون!!! مخصوصا كه روز قبلش هم نيومده بودم و اين آقا هم واسه همین بهم گفت...نيومده بودين...دوستاتون گفتن پيچوندين و...

نرفتنم هم واسه اين بود كه رفته بوديم شمال...اونم چه شمالي...پر از سوتي...حالا بعدا ميام مي نويسمش...الان ديگه بايد برم....باي باي

نوشته شده توسط مهناز در چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386 ساعت 16:19 | لینک ثابت |

سلام...خوبين؟

چند روز پيش يهو يادم افتاد من يه وبلاگي هم داشتم....گفتم بيام ببينم چه خبره؟

من مشغول كار آموزي هستم و...البته كار آموزي كه چه عرض كنم....ميريم همه با هم ميشينيم اونجا جدول حل مي كنيم! خودش يه كار فرهنگيه!

با بازرسي كه از مدرسه مياد هم مشكلي نداريم...پارسال معلم عكاسيمون بود....خيلي با هم رفيق شده بوديم....

اين كنكور هم كه كشته ما رو...امروز يه درسي رو مي خونم....فرداش مي خوام تست هاشو بزنم شونصد تا غلط توش پيدا ميشه!

مي دونم با خودتون ميگين اين دختره كور مغزه...ولي مشكلي نيست خودم مي دونم!!!

ما توي سال تحصيلي مجبوركي كار پرسش مهر رو انجام داده بوديم...موضوعش هم مهرورزي و اين چرت و پرتا بود...بعد ديدم خوشم مياد ازش چسبوندم به ديوار اتاق...چند روز پيش دوست آبجي خانوم اينجا بود كه با هم درس بخونن...تا ديدش گفت اين يارو انگار ميخواد قلب يكي رو در بياره....ولي به خدا مهرورزي بود!!!

ایناهاش.شما بگین مهرورزی نیست؟؟!!

 

نوشته شده توسط مهناز در دوشنبه چهارم تیر 1386 ساعت 12:31 | لینک ثابت |

سلام....خوبين؟

بازم يه كم طول كشيد......تعطيل بوديم ها ولي انگار آدم تو تعطيلي گرفتار تره!

امتحانامون ديگه تموم شده حساب ميشه ...چون فقط يكي ديگه مونده كه خوب من از بچگي هيچگونه استعدادي تو اين درس نداشتم.....تاريخ.... حالا از هر نوع....تاريخ معاصر....تاريخ هنر ايران .....تاريخ هنر جهان.... تاريخ ادبيات و انواع مختلف ديگه!

بقيه ي امتحانا هم كه همينجوري رو هوان.....خيلي بده ها .... آدم نمي دونه كي مي خواد نمره بده و سليقه اش چه جوريه؟  تصوير سازي كه هيچ اميدي بهش ندارم ...نا مردا گواش و آبرنگ رو گفته بودن كه واسه من عاقلانه تر اين بود كه گواش رو انتخاب كنم كه اونم گنديدم توش!!!

بازم به طراحي.....حداقل از بعضي كارايي كه تو كلاس مي ديدم بهتر بودم....البته نامردي تو اين امتحان هم بود...گفته بودن يه پرتره كه داره بالا رو نگاه ميكنه بكشين....آخه من از كجا بدونم چه ريختي ميشه؟؟؟

خوب ديگه مدرسه رو بي خيال....الآن حدود 8 روزه كه واسه اون امتحان تاريخ مسخره تعطيليم و من هم كه بايد دقيقا روز آخر بخونم چون معتقدم يادم ميره!!! واسه همينم تركيدم از بيكاري....اول دست به دامن چند تا كتاب شدم.....2 تا كتاب از پائولو كوئيلو و يه كتاب ديگه كه تا آخرش هم تلفظ درست اسمش رو ياد نگرفتم!

حالا كه اونا تموم شده رفتم يه كتاب از اعماق كتابخونه پيدا كردم كه اين قدر قديميه همش داره پر پر ميشه ....

بيكاريه ديگه!

آبجي خانوم هم هي ميگه برو درس بخون اين كنكور كارداني فني حرفه اي رو مثل آدم بده...من هم هي مي گم نه...نه...نمي خوام!!!

نميدونم چه طوري فكر مي كنن قبول ميشم من كه تو اين دو ماه آخر تازه تصميم گرفتم كنكور بدم ؟؟!!

خوب ديگه بسه...زيادي چرت و پرت گفتم! باي باي

نوشته شده توسط مهناز در شنبه نوزدهم خرداد 1386 ساعت 12:51 | لینک ثابت |

سلام.....سلاااااااااااام....اوهوم....سلام....سلام كردما.....بعد اين همه مدت اومدم يكي جوابمو بده ديگه!....سلام! آها يكي از اون ته جواب داد....خوب خوبين؟

خيلي طول كشيد نه؟ ولي ديگه دلم نيومد يه سري چيزا رو تعريف نكنم واستون....

امروز انقدر تو مدرسه بازي كرديم و عكس گرفتيم نمي دونين.... من كه ديگه خيس خيس خيس شده بودم ....نمي دونم چرا همه زورشون به من مي رسيد!؟ بعد ديگه روز آخري پيتزا گرفتيم و جاي همه تون خالي.....

اين از امروز كه نمي دونم از لابلاي حرفام معلوم بود چقدر بهم خوش گذشته يا نه؟

ولي از يه طرف هم خيلي دلمون گرفته بود.....آخه فقط اكيپ 5...6 نفري خودمون مي خوايم پيش بخونيم....بقيه همين امسال كنكور كارداني رو ميدن و معلوم نيست ديگه كي ببينيمشون....آخه خودتون حساب كنين يه كلاس 17 نفري كه همه ي سال پيش هم بودن و سر كلاساي كارگاهي ما هم كه همه همش در حال حرف زدنن.....چقدر با هم جور شده بوديم....حيف شد ها!

حالا مي رسيم به يه جريان خنده دار كه واقعا دلم نمي اومد ندونين!

جريان مال هفته ي قَبله....قِبله نه...قَبل ئه!

نمايشگاه مدرسه به طرز غير منتظره اي تموم شد....منم كه عين دختراي خوب هر كاري رو كه بهم گفته بودن بذار تو نمايشگاه گوش كرده بودم و حالا يه قاب بزرگ (تو مايه هاي 70* 85) يه قاب 40*45 و يه قاب حدودا 60*45 به اضافه ي يه سري بسته بندي كه خودم طراحي و درست كرده بودم و يه پوستر....مونده بود رو دستم همراه وسايل لازم براي همون روز كه تخته شاسي و اين جور چيزا بود.....

خوب ...قاب بزرگه كه همون اول بي خيالش شدم چون واقعا در حيطه ي توانايي هاي من نبود بيارمش....گذاشتم تا بابام بياد...پوستره هم چون دوستم آرشيو داشت دادم اون ببره.... ولي بقيه....

تخته شاسي و بسته بندي ها رو گذاشتم تو يه ساك كه با كلي در به دري پيداش كرده بودم....البته يه ذره واسه من بزرگ بود....تا زمين مي رسيد! دو تا قاب ديگه رو هم گرفتم دستم....از بدبختي اون روز كلاس هم داشتم و تا ما تعطيل بشيم دوستام رفته بودن و خلاصه اين كه تنها بودم....كلاسمون هم اون روز طبقه ي سوم بود....

چشمتون روز بد نبينه....همين كه پامو گذاشتم رو پله ي چهارم (فكركنم) ديگه لازم نبود كاري انجام بدم....رسيده بودم پايين! بعد ها دوستم اعتراف كرد كه چون آرشيوش خلي سنگين بوده....داشته فكر مي كرده الآن مي افتم .....همين كه اين فكرو مي كنه يهو مي بينه مهناز نيست!

حالا من ولو شدم رو پله ها ...مردم از خنده ...هر كي هم رد مي شه يه تيكه مي پرونه....خوبي تو الآن؟....مهناز حركت مي زني رو پله ها؟ و از اين جور چيزا!

بعد كه اومدم پايين با هزار سلام و صلوات....واسه دوستم تعريف كردم....به جاي اين كه بگه:آخي....چي شدي؟.....ميگه: حيف ...چه صحنه اي رو از دست دادم!

هنوزم كبودم!

اوه....چه زياد شد....اين همه حرف مونده بود تو گلوم يعني ميگي؟ حوصله ي استفاده از شكلك هم نداشتم....اين هم واسه دلخوشي:

پی نویسگی: ممنون از هدیه ی عزیز

پی نویسگی ۲: من خودمو لوس نمی کنم آقای یکی مثل خودت....پیش اومده حتی که کل شب فقط نیم ساعت بخوابم....پس وقتی میگم کار دارم منظورم دقیقا اینه که کار دارم!

نوشته شده توسط مهناز در شنبه بیست و نهم اردیبهشت 1386 ساعت 20:54 | لینک ثابت |
 
sedo namedrive domainsponsor parked domainkey trraficz
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar